counter create hit

مطالب مرتبط:

بلای وحشتناکی که راننده شیطان صفت سر دختر بیچاره آورد | پوریا با نیرنگ مرا به خانه اش برد و ....

مرد شیطان صفت وقتی دید دختری مشکلات روانی دارد او را با وعده های عاشقانه فریب داد و به خلوتگاه کشاند.

رئیس اصلاحات: نظام، تمایل به رفع حصر دارد

روزنامه کیهان سخنان سیدمحمدخاتمی در بنیاد باران را منتشر کرد.

کاهش ۱۰۰ هزار نفری داوطلبان کنکور ارشد!

مشاور عالی سازمان سنجش از رقابت بیش از ۷۳۵ هزار نفر در کنکور کارشناسی ارشد سال ۹۷ خبر داد و گفت: آزمون کارشناسی ارشد در روز های ۶ و ۷ اردیبهشت ماه ۹۷ برگزار می شود. ...

عطوان: ترامپ به دنبال قدرت از دست رفته است

'عبدالباری عطوان' تحلیلگر مسایل عرب در واکنش به تهدیدهای موشکی آمریکا علیه سوریه معتقد است که 'دونالد ترامپ' می خواهد قدرت نمایی کند تا شکست خود را در منطقه به نحوی جبران کند. ...

کاسبی حامد بهداد با اسم فردین و بهروز وثوقی

بازیگری سینما یک مفهوم است و فقط قدرت بیان و استفاده از زبان بدن و این ها نیست، اصلا شاید بازیگری در زمانه فعلی بیشتر از این که تکنیک یا احساس بخواهد، زمان سنجی می خواهد. تصور کنید شما بازیگری هستید که طی چند وقت اخیر کمتر در مرکز توجه بوده اید! ...

قابلیت جدید «پخش خودکار در خانه» یوتیوب

یوتیوب ویژگی جدیدی را به نسخه اندروید این برنامه افزوده است. این ویژگی «پخش خودکار در خانه» نام گرفته است و به کاربر اجازه می دهد هنگامی که در صفحه خانه یوتیوب قرار دارد، پیش نمایشی از ویدیوها را ببیند. ...

تصویر قدیمی از مرقد مطهر امام موسی کاظم (ع)

تصویر قدیمی از مرقد مطهر امام موسی کاظم (ع) و امام جواد (ع) در شهر کاظمین را مشاهده می کنید.

جزئیات واژگونی کامیونت در بزرگراه آزادگان

رئیس اداره تصادفات پلیس راهور پایتخت به بیان جزئیات واژگونی کامیونت در بزرگراه آزادگان پرداخت و گفت: خوشبختانه این حادثه خسارت جانی نداشت.

بیانات رهبر انقلاب در دیدار جمعی از کارگزاران نظام

شماره یک صد و بیست و هشتم نشریه خط حزب الله برای اولین بار بیانات مقام معظم رهبری در جمع مسئولان نظام را منتشر کرد.

راهبندان از ابتدا مسیر چالوس تا سد کرج +تصاویر

بر اساس اعلام سازمان راهداری و حمل و نقل جاده ای حرکت خودرو ها در مسیر ورودی به جاده چالوس تا سد کرج با ترافیک سنگین و از سد کرج تا مرزن آباد با ترافیک نیمه سنگین همراه است. ...

پست اینستاگرامی جهانگیری در مورد «سپنتا»

جماران؛ پست اینستاگرامی جهانگیری در مورد سپنتا نیکنام را منتشر کرد.

شهروندان با امیدهای فراوان جهت رسیدگی به امور خود به کلانتری مراجعه می کنند

فرمانده انتظامی استان تهران گفت: شهروندان با امیدهای فراوان جهت رسیدگی به امور خود به کلانتری مراجعه می کنندو در این راستا وظیفه داریم مسئولیت مدارانه با آنان رفتار کنیم. ...

پیام ترامپ درباره احتمال حمله به سوریه

رئیس جمهور آمریکا؛ من هیچگاه نگفته ام که چه زمانی آمریکا به سوریه حمله می کند.

اردوغان بعد از ترامپ با پوتین هم گفتگو کرد

رئیس جمهور ترکیه در تماسی تلفنی با همتای روس خود، آخرین وضعیت در خصوص سوریه و تهدیدهای آمریکا علیه آن را بررسی کرد.

جزئیات تعقیب و گریز خودروی سمند در نیاوران

سرکلانتر یکم پلیس پیشگیری پایتخت درباره تعقیب و گریز یک دستگاه سمند در نیاوران تهران و تخریب 5 دستگاه خودروی عبوری سخن گفت.

جزییات نحوه ثبت نام و خرید طرح ترافیک

سازمان حمل و نقل و ترافیک شهرداری تهران با صدور اطلاعیه ای چگونگی ثبت نام متقاضیان ورود به طرح ترافیک را اعلام کرد.

واکنش جهانگیری به پیشنهاد تصدی شهرداری

معاون اول رئیس جمهور درباره پیشنهاد شورای شهر تهران برای انتخاب وی به عنوان شهردار گفت: شورا کار بد نمی کند.

در بررسی ارتباط از کابل به تهران

در جست وجوی مادر از کابل تا تهران

بزرگترین آرزوی آنیتا و خواهر خود را به لذت بردن از پس از سال ها از دور جامعه برای دیدار با جستجو از کابل به تهران جامعه > اجتماعی - ۶ سال بیشتر نداشت که پدرش دست او و خواهر او را به افغانستان است. از همان زمان زندگی سخت, آنیتا این خانه های افغان های اصیل ایرانی به دنیا آمد. آغاز شده است. سرنوشت این پست به داستان ضعیف آنیتا و خواهر او مانند "میزبان" از سال های بسیاری اجاره در کنار خانواده آنها عشق غریبه صلح مرده است بزرگ و بزرگ‌تر شدند و حالا دختربچه‌ای که 16سال پیش مادرش را از دست داد، تلاش‌هایش را در کابل شروع کرده تا شاید بتواند مادرش را پیدا کند. مادری که از او تنها خاطراتش در ذهن آنیتا و خواهرش مانده است. «از آخرین باری که مادرم را دیدم، خیلی وقت گذشته ولی مثل دیروز، همه‌‌چیز را به‌خاطر دارم.» این نخستین جمله‌ای است که آنیتا که حالا زنی 22ساله است با لهجه‌ای فارسی-افغانی به زبان می‌‌آورد. او می‌گوید گذشت این همه سال هم باعث نشده که یک لحظه هم فکر مادرش را از ذهنش خارج کند و به همین‌خاطر بود که پس از ازدواجش، شوهرش به او کمک کرد تا شاید بتواند مادرش را در ایران پیدا کند. چه اتفاقی افتاد که مادرت را از دست دادی؟ آنیتا در پاسخ به این سؤال همشهری می‌گوید: پدر و مادرم از اول همدیگر را خیلی دوست داشتند. اما یک سال آخر شاهد خیلی از دعواهایشان بودیم. هر بار من و خواهرم از ترس می‌رفتیم گوشه‌ای قایم می‌شدیم. پدرم آدم پرخاشگری بود. زود عصبانی می‌شد. اما مادرم خیلی صبوری می‌کرد. تا اینکه دیگر کاملا خسته شد. پس از آن هر بار که دعوا شروع می‌شد، مادرم می‌گفت طلاق می‌گیرم. درست است که پدرم خیلی آدم عصبانی بود اما وقتی حالا دقت می‌کنم، می‌بینم نقطه ضعف بزرگش همین جمله مادرم بود که می‌گفت طلاق می‌گیرم. بعد از شنیدن این جمله رفتارش تغییر می‌کرد. نرم‌تر می‌شد و گریه می‌کرد و حتی گاهی سرش را به دیوار می‌کوبید. اینکه دعواهای پدر و مادر آنیتا بر سر چه بود، خودش هم به‌خاطر ندارد اما می‌گوید: آنها هفته‌ای یک دعوا حتما داشتند. مادرم هم که می‌دید پدرم حاضر نیست طلاق بدهد تصمیم گرفت که برود. آخرین دیدار در آن زمان خانواده آنیتا در زیرزمین خانه پدربزرگ پدری‌اش زندگی می‌کردند. اختلافات پدر و مادر او آنقدر زیاد شد که در نهایت یک روز مادر خانواده بی‌آنکه از مقصدش به کسی چیزی بگوید خانه را ترک کرد و رفت.«مادرم رفت، بدون اینکه کسی بفهمد کجا می‌رود. آن روز صبح مادرم من و خواهرم را از خواب بیدار کرد گفت اگه من بخواهم بروم و دیگه هم نیایم شما دلتون می‌خواد با من بیایید یا با پدرتان باشید؟ خواهرم که از من دو سال کوچک‌تر است، گفت نمی‌دانم. من که کاملا گیج شده بودم گفتم پدرم. آن زمان همیشه وقتی با بابام بیرون می‌رفتیم، هر چیزی که می‌خواستیم برایمان می‌خرید و من اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که مادرم اینقدر جدی باشد. اما آن روز مادرم رفت و ما نمی‌دانیم کجا. حتی پدر بزرگ و مادر بزرگ مادری‌ام هم به ما می‌گفتند که ازش خبر ندارند. وقتی هم که پدرم پافشاری می‌کرد، می‌گفتند مرده است.» پدر آنیتا در همان سال‌ چندین بار به مقابل خانه پدر و مادر همسرش رفت و هر بار با سر و صدا آنها را تهدید می‌کرد تا اینکه با شکایت این خانواده دستگیر شد و مدتی به زندان افتاد. پس از آزادی بود که فهمید پدر و مادر همسرش برای گرفتن حضانت بچه‌ها اقدام کرده‌اند و برای همین تصمیم گرفت از ایران فرار کند. سفر به کابل «پدرم دست من و خواهرم را گرفت و همه به کابل رفتیم. تا قبل از آن هر روز فکر می‌کردم که الان مادرم به خانه برمی‌گردد اما برنگشت. وقتی راهی کابل شدیم پدربزرگ و مادربزرگ پدری‌ام هم با ما آمدند. اما در آنجا کار نبود. پدرم، من و خواهرم را به‌دست برادرهایش سپرد و خودش برای پیدا کردن کار راهی انگلستان شد.» از آن به بعد بود که سختی‌های آنیتا و خواهرش نازیتا شروع شد. «عموهام و زن عموهام با ما رفتار خیلی بدی داشتند. همیشه سر کوچک‌ترین مسائل ما را کتک می‌زدند. یا فحش می‌دادند یا توهین می‌کردند. از عموهام اصلا نمی‌خواهم حرفی بزنم. به‌خاطر اینکه خیلی آدم‌های بدی بودند و در حق من و خواهرم ظلمی نبود که نکرده باشند. پدرم هر‌ماه از انگلستان پول می‌فرستاد برای اینکه خرج ما کنند اما آنها پول را می‌گرفتند، خرج می‌کردند و حتی یک دست لباس هم برای ما نمی‌خریدند. بعد هم به پدرم می‌گفتند که پول‌ها را خرج ما کرده‌اند.» هیچ‌وقت به پدرت درباره رفتار عموهایت چیزی نگفتی؟ آنیتا پاسخ می‌دهد: هر‌بار که پدرم تلفن می‌کرد، عموهایم تهدید می‌کردند که چیزی نگوییم. سال‌ها بعد وقتی 14سالم بود، پدرم برگشت. حتی خجالت می‌کشیدم که پدر صدایش کنم. از بس خانواده عموهایم به ما گفته بودند بی‌پدر و مادر، عادت کرده بودیم کسی را نداشته باشیم. آن سال پدرم دو،‌سه‌ماهی کنار ما بود. اما بعد دوباره برگشت و رفت لندن و من و خواهرم باز تنها شدیم. فرار از خانه وحشت سختی‌های آنیتا زمانی پایان یافت که او در 19سالگی ازدواج کرد؛ وقتی ازدواج کردم دلم برای خواهرم می‌سوخت. او در خانه عموهایم تنها بود. اما خیلی زود برای او هم خواستگار آمد و ازدواج کرد. روز عروسی‌اش خیلی خوشحال بود. نه به‌خاطر اینکه عروس شده بود. می‌گفت خوشحال است که دیگر به آن خانه برنمی‌گردد. مدتی از ازدواج آنیتا گذشته بود که او تصمیم گرفت جست‌وجو را برای پیداکردن مادرش شروع کند؛ شوهرم برایم مثل یک دوست می‌ماند. در همه این سال‌ها خیلی دلم می‌خواست مادرم را دوباره ببینم اما جرأت نمی‌کردم اسمش را ببرم. عموهایم به مادرم توهین می‌کردند و پدرم اصلا اجازه نمی‌داد درباره‌اش حرف بزنیم. اما بعد از ازدواج شوهرم به من جرأت داد. از مدت‌ها پیش‌تر در دنیای مجازی تلاش کردم تا مادرم را پیدا کنم اما موفق نشدم. از طرفی قادر نیستم به تهران بیایم و به‌دنبال او بگردم. یک‌بار از طریق رفیق شوهرم کسی را پیدا کردیم که در تهران زندگی می‌کرد. بیچاره خیلی تلاش کرد و به همان آدرسی که داده بودم رفت. آن موقع خانه ما در 20متری افسریه، خیابان 21بود. اما اشخاص دیگری آنجا زندگی می‌کردند. یادم است که اقوام مادرم در تبریز زندگی می‌کردند اما هیچ نشانه‌ای از آنها ندارم. حتی نامشان را نمی‌دانم. مادرم یک دایی داشت که گاهی به ما سر می‌زد. نمی‌دانم الان مادرم کجاست و اصلا به ما فکر می‌کند یا نه. اما همه آرزویم این است که او را ببینم. امیدوارم کسانی که از او خبر دارند به من کمک کنند.